من!!
در اندیشه ی
سیبی دیگر
و سرآغاز...
فریبی دیگر
کاش...
آزمون درخت سیب را!
_تک ماده_
پاس!
می کردیم
۸۸/۲۷/۲۳
دریای تُنگ
دروغی بزرگ بود
ای ماهی
مقید
من
آزاده شو
حـبـسم تو کردی
در جفا
از اولین خشتم
نگاه!
ویران شدم
تا انتها
معماری ام را
این بنا
روباه چشمان تو بود
این قلب من
از ابتدا
زندانی بی ادعا
عصیان گر دام تو بود
قربانی کام تو بود
سر می زنی؟
جان می دهم!!
"ضحاک" را نان می دهم!
دست تو را من دیده ام
بخت تو را برچیده ام
جز "من ، منی " بیش نیستی
شاید که نیهیلیستی!!
نه نه چه می گویم... خدا
اصلا تو آن هم نیستی
این خانه "بی دین" تو شد
خونابه ی کین تو شد
جور تو شد
...گین تو شد
"اکراهَ فی الدین ِ" تو شد
آتش به دل ها دوختیم
آتش زدیم و سوختیم
این مکتب آزاده را
از کاوه ها آموختیم
استاده ایم
.
.
آماده ایم
.
بخروش تا طوفان کنیم
بتخانه ات ویران کنیم
ایـــــران را "ایــــــران" کنیم
این خانه را ما تا ابد
جلاد "دژخیمان" کنیم
به امید ایرانی آزاد و آباد
که دست دعا
دامن تو را چين داد
قصيده ی
تسبيح مان
تا صبح...
پل صراط ...تو را
دانه دانه !!
رد ميکرد!
و شوق
بخششت آن شب
تماشايی بود
تو همان روحی
در کالبد بودن من
و جهان
درشرر بی تو شدن
خواهد سوخت
زندکی ..
بی تو... همان
مرده گی است
همچو تاریک شبی ...
اوج پژمرده گی است
عاقبت ...
جاذبه ی دست
تو
دل را به کجا خواهد برد؟
ای سبزینه ی ..
سرخ
رسیدن ها
ای
صبور
زیبا
به نگاهی ..
به نگاری..
به ندایی!
گره از بال کبوتر بگشا
سر برآور
از آن پیله ی مردابی
تن
دل از این کاغذ کاهی
برکن
بال بگشا
این قلم
خالق
آزادی
توست
بال بگشا
ای کبوترانه خفته درباور شعرم
بال بگشا
جای تو اینجا نیست
بی گمان ..
جای
تو ..
اوج غرور..آسمانی هاست
جای تو..
باید
لب آزاده گی
بام آن..
ابر سپیدی باشد
آسمان جای آزاده گی است
جای تو اما
بی گمان!
اینجا نیست
بال بگشا
ای تمامی
باور
من
سفره ای در برابرت
.
آنچه را دوست داشتی
گذاشتم
و تو
.
آنچه را دوست نداشتم
برداشتی
آغازی
و تو
ای بی انتها
آسمانم باش
بهانه ای
برای
رهایی
باغبون تیشه به دست
قلب قلم هامون شکست
گرد قدیمی سکوت
باز روی لبهامون نشست
................
نا بی نا
بند بند اندیشه..
در بند
پشت سیاه چال هر نگاه
عقلی نشسته خموش!
فانوس های خاموشی
در پیش..
راه...
ازبی راهه
می گذرد!!
قلم بی تردید
برای خلق دوباره آفتاب
در نقطه تقاطع علت و معلول
قانون.....- یک به یک- .....آزاد
برخیز
و
بیدار باش
تا پگاه...
به استخاره نیازی نیست
بهار...
بی بهانه
می آید!
برخیز...
بي تو
روزها
چون موريانه ميبلعند
قاب چوبي رويا ها يمان را
خوابمان
بي تعبير نماند
جدايي
.
.
تعبير دل شوره هايت
بود
انگار
صبح
زاغ سياه مان را چوب زده بود
از کوه تا دشت
عشق دست به دست می شود
رود... بی اعتنا
آرام و بی صدا..
از صحنه می گذرد
چشم هایم
چشم از قله برنمی دارند
در این صعود...
حکایت غریبی نهفته بود
سنگی به عمق وحشت کوه غلتید
آهوی دلهره رم کرد
و من
دل باختم...
به آن شقایق وحشیِ
کو
روییده بود در دل کوه
آری..
حکایت غریبی بود
من هم , چو رود
زلال....... بازگشتم